تبليغاتX
تحلیل ادبی
تفسیر و تحلیل ادبیات و معرفی رمان
 

 

 

هیچ پنداری برای افکارمان نیست

برای استخوان های پوکمان که لگد مال شده

هیچ حقیقتی بالاتر از وجودمان نیست

اکثریت دستها یمان له شد

و رویایی در مسیر دروغ ها پرورش یافت

و هرگز کسی نفهمید چه اتفاقی افتاد

حتی هنگامی که اهدافمان ترور شد

گلوله ای از خشم در صدایمان بود

به عقب نخواهیم رفت

آینده نیز تباه شده است

 

نقطه ای از خطایشان جایی درز نکرد

نبرد ما شمشیری با لبه ی شکسته بود

هیچ حقیقتی بالاتر از درک دردهایمان نیست

و می دانم عاشقانه ها دیگر جوابمان را نمی دهند

 

روزی بر دیوارهای شکنجه لگد زدم

دستانی از سرب داغ را داشتم

و چشمانی از آتش را به ارث برده ام

و اندک خونی که نشانه ی اهدافمان شد

 

و حالا هیچ اثری از ضربه هایم نیست

تنها دیوار به من فشار وارد خواهد کرد

خون زیادی از پس دندان های شکسته میاید

و امشب  پوست هایمان کلفت تر میشود

گره های شلی به دستانمان بود

چون از پس انگشتان تو خون می بارید

و از پس نفس های اعتراف انگیزش

اهداف آتشینمان کمرنگ تر می شد

هیچ کنترلی بر وضعیت نیست

رهایی موجود تماما با مضنونین خلاصه می شود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:24  توسط مژگان شیخی  | 

 

 

خب فقط خواستم یه توضیح کوتاه و مختصری راجع به پست اخرم بگم.مرسی از همه اونایی که لطف کردن تا ته شو خوندن و نظر دادن.

 

خب می تونم بگم من فقط احساس درونیم رو بیان کردم و جمله ها بسیار ساده و واضح بود ،البته این قسمتی از متن بود و بقیشو هنوز نذاشتم.برای خوندن این متن نباید چیزی رو در نظر گرفت چون هرکسی ممکنه تو هر شرایطی با دیدگاه خودش احساسشو بیان کنه.و این بیان احساس هست که نکته ی ظریف و قابل توجهی هست.

خب متاسفانه ما همیشه دنبال اینیم که یه مشت سبک و سیاق که تو ایران مثه یه پوسته ی ظریف وجود داره رو به رخ هم بکشیم.

 چه اهمیتی داره من چه سبکی گفتم.من که شاعر نیستم و ادعایی نداشتم.فقط کافیه لحظه ای خودتو به جای کلمات بذاری و حس همدردی شدیدی پیدا کنی.

یعنی شما هیچ وقت نمی تونید جلاد تپلی که( تو نظر بیمار به این شکل بروز کرده) می تونه یه پرستار و اروم کننده ی بیماران باشه رو احساس کنید که با اندامی درشت و گونه های سرخ و بوی نفرت انگیز روی شما خم بشه و ... و هزاران احساس دیگه که بوی گند و تعفن می ده.

انزجار درونی من می تونه از یه فضای سرد و تیره با انسان هایی به ظاهر دیوونه به این جا ختم شه.و من چیزی پرت و پلا نگفتم.چون کلمات و زوایای دید در ذهن من مثل زندگی روزمرگی نیست.چون اهمیتی نداره سوم شخص مفرد همیشه بخواد با جریان افعال سوم شخص قرار بگیره.فضای ذهن انسان آزاد هست و خیلی راحت توی زندگی به اینا می گیم پرت و پلا.پس واسه چیه که توی متن  اینقد دیوونه ها عربده می کشن تا دیوارها ترک می خوره.

  در هر صورت خیلی ممنونم از کسی که تو نظرات خصوصی بهم گفته پرت و پلا نگو و گند نزن.چون عالمی که انسان احساساتشو بیان می کنه می تونه یه وصف یا مشغولیات ذهنی خودش باشه.و این احساس اون نویسنده رو نشون میده.و در هر صورت نویسنده ی اون متن می تونه مدام پرت و پلا بگه...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:7  توسط مژگان شیخی  | 

 

 

خیابان بوی گرفتگی و نای شدید میداد

تنها احساس می کردم لحظه ای گذر می کنی

اما در چند قدم آن ورتر بیماران فریاد می زدند

دیوارها توسط عربده ها ترک برداشته بود

و زنجیرهای کهنه و منفور از درونت شعله می گرفت

من در آغوش مهتاب بودن را دوست داشتم

و خورشید آن روز در پس آخر عمرش

گرفتاری هایش را به یاد آورد

مردمی از اهل نفرت و خشم پایکوبی کردند

من همراه تو یا او خواهم رقصید

زمستان رسید و هیچ یک از ما نمردیم

مقدسان دعا کنان بر ما لعنت فرستادند

وشما شوم و اهریمنی راهی ملحفه های رقت بار رفتید

چرک و خون آلود آن را تف کرده بودند

بدون عیب از جلاد تپلی خواستم بمیرم

اما او لبخند مونالیزا تحویلم داد

شریانی از بوی نان کپکی فضای ذهنم را آزار می داد

و آنها در راه به مسئله ی فلسفه پرداختند

گویا قصد داشتند پراکنده شویم

اما شما بر تخت شاهان رویایی گام نهادین

و بیماری عمیق تر می شد

تنها دیدم سرت را در دستانت فرو کردی

و آخرین بار جلاد تپلی با بوی نفرت انگیز

آه،شرایط اوهام من نیست

کلمه ای حرف نزد،

و اشک هایش از پس گوشت ها ی سرخ گونه اش

به تنه ی باریک من نفوذ کرد

در صبح تهوع آور و بی قاعده

پرستار ها گفتند ادرار منظمی داشت

در غروب مضحک خورشید هم ،  جلاد دوباره خندید

و مصنوعی ترین تابلوها را نقاشان ترسیم کردند

اما چند بار فلسفه مورد بحثشان بود

بیماران واقعا پر حرف هستند

او هم در اتاق مجاور ما گیر افتاده بود

بحث اتاق مجاور اثبات ترشی کلم های ناهار بود

هیچ کدام به اندازه ی 25 ایها گرفتار نبودند

آرواره ها گلویشان را می فشرد...

 

  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:20  توسط مژگان شیخی  | 

 

 

 

 

 

  

بذارین یک کم بلاگ تبلیغاتی بشه.

آثار کلاژ -سیاه قلم-مرکب و قلم-آبرنگ- حمید شیخی در فرهنگسرای اندیشه.

خب حتما سعی کنید برید .چون نقاشی های برادرمه و ...

زمان ۱۶ الی ۲۱ آبانماه

مکان:سید خندان-خ شریعتی-پارک اندیشه-نگار خانه ی اندیشه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:48  توسط مژگان شیخی  | 

مضمون شعر مختص بر سالهای 1945-1936

 

 

مادر می بافد.

پسر می جنگد.

در چشم مادر ،کاملا طبیعی است.

پدر چه کار می کند؟

او تجارت می کند.

زنش می بافد.

پسرش می جنگد،

او هم تجارت می کند.

در چشم پدر کاملا طبیعی است.

اما پسر،پسر،

به نظر پسر چه می رسد؟

هیچ،اصلا چیزی به نظر نمی رسد.

پسر،

مادرش می بافد،پدرش تجارت می کند،

او هم می جنگد.

وقتی جنگش را به پایان برد"،

با پدرش تجارت خواهد کرد.

جنگ ادامه دارد،مادر ادامه می دهد،

او می بافد،

پدر ادامه می دهد،او تجارت می کند.

اما پسر کشته شده،او دیگر ادامه نمی دهد.

پدر و مادر به گورستان می روند،

به نظر پدر و مادر کاملا طبیعی است:

زندگی ادامه دارد:

زندگی ،بافندگی،جنگ،

تجارت،

تجارت،جنگ،بافتن و جنگ،

تجارت،تجارت و تجارت"،

زندگی و گورستان.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:59  توسط مژگان شیخی  | 

سلام دوستان .مدت زیادی بود که بلاگ آپ نمی شد.اما بلاخره منم تصمیم گرفتم آپ کنم.

کتاب دنیای قشنگ نو رو چند وقت پیش خوندم. و خیلی دوست داشتم راجع بهش چیزی بنویسم.البته به نظر خودم این برداشت هایی که از کتاب نوشتم خیلی خوب و کامل نیست.و یه جورایی آبکیه.البته وقت و حوصلش هم نبود.اما بازم رویهم رفته یه چیزایی از این کتاب سر در میارید.کتاب رو سعی کنید بخونید واسه انتشارات نیلوفر هست .بخونید تا با واقعیت های ممکن در قالب این کتاب که در شیوه ی تخیل بیان شده است،ارتباط شدید برقرار می کنید.اون وقت می فهمید بر سر مملکت ما چی آمده است.خلاصه اگه مشکلی هست ببخشید و تو نظرات واسم بگید.

 

دنیای ما شبیه اتلو نیست.اوضاع دنیا ثابت است و مردم خوشبختند.از پیری خبری نیست.وبالی به اسم پدر و مادر ،زن یا بچه یا عشاقی نیست.ما بین خوشبختی و آنچه مردم هنر والا می گویند یکی را انتخاب کردیم.ما هنر والا را فدا کردیم.

 

 

کتاب دنیای قشنگ نو ، نوشته ی آلدوس هاکسلی نویسنده ی انگلیسی در سال 1946 است.این کتاب را می توان از لحاظ سیاسی، فلسفی،روان شناسی، در ارتباط با هم بحث کرد.تولید انسان از طریق کارخانه هاست .و تولد انسان از حالت طبیعی نیز خارج شده است.روان شناسی در این کتاب به حد زیادی قابل ملاحظه است.و اصول حضرت فورد نیز وجود دارد.که البته منظور هاکسلی از فورد همان زیگموند فروید است.

از لحاظ سیاسی دنیای قشنگ نو احاطه ی دیکتاتوری و کنترل همگانی را به شیوه ای متمدن و نو بازگو می کند.قدرت و زیر دست داشتن انسان ها به اختیار دولت افزوده می شود.دولت توتالیتر جدید در دنیای پیشرفته و پر از تکنولوژی شاید شبیه گذشته با سلاح و توپ و تانک عمل نکند و در عوض از طریق شستشوی ذهنی یا عمل آوری انسانی اقدام می نماید.و اگر انسان به عنوان فرآورده ای تحت کنترل باشد می توان او را از کودکی از طریق شرطی سازی،تبلیغات گوناگون ، تلقین و همچنین مواد مخدر به آدمی تبدیل کرد که کاملا در اختیار باشد و هرگونه که می خواهیم عمل کند.

حال این قدرت احاطه گر دارای ثبات است. این ثبات همگانی (دولت جهانی) بازتابی از یک دنیای ثابت است،جایی که فقط مردم مانند روبوت های برنامه ریزی شده عمل می کنند و آنچه می خواهند به دست می آورند و آنچه را نتوانند به دست بیاورند،اساسا نمی خواهند.زیرا همه ی آنها شبیه به هم عمل خواهند کرد و چیزی غیر از آن در ذهن کسی وجود ندارد،و تولیدات فکری خاصی نیز وجود نخواهد داشت.

امری که به وضوح دیده می شود کنترل کردن مردم و سلطه ی قدرت دیکتاتوری در تمام کتاب است.جایی که فرهنگ و هنر نابود شده است و فقط چیزی به عنوان لذت سطحی وجود دارد و مردم این گونه زندگی می کنند.

جایی که هنر،فلسفه،مذهب،علم(البته نه همه ی آن) از بین می رود و زندگی به این شکل برایشان لذت بخش است. جایی که انسان ها(روبوت های هم شکل) کاملا با تفکر دور هستند.و اساسا برایشان معنایی ندارد.چون در این محیط شرطی شده اند.و به عقیده ی هاکسلی محیط در پرورش تفکر،زندگی،وعقاید انسان نقش پر رنگی دارد.

 

 

از دیدگاه روان شناسی و فلسفه،دنیای قشنگ نو زندگی ماشین وار و قابل پیش بینی انسان ها را به دور از عاطفه و انسانیت به تصویر می کشد.یک جامعه ی همگانی که فردیت معنای خاصی ندارد و عدم استقلال فکری و آزادی درونی باعث شده است که رابطه ی واقعی انسان ها از حالت طبیعی خود خارج شود و قوانین فعلی،حاکم بر روابط بین انسان هاست .

بیگانگی بین انسانیت و ارزش های انسانی در این اجتماع سبب بر آن شده است که روابط میان انسان ها به روابط میان اشیا میانجامد.اعتماد به نفس در این دولت همگانی تنها توسط قضاوت دیگران بر اعمال انسان ها شکل می گیرد.

شرطی سازی نوزاد در دنیای قشنگ نو نقش به سزایی دارد و کودکان در محیطی غیر از خانواده همان گونه بزرگ می شوند که قرار بوده است بزرگ شوند و نه چیز دیگری .چه از لحاظ ظاهری و چه از نظر فکری.

آگاهی از مرگ، تراژدی بزرگ زندگی، یکی از ویژگی های آدمی است .فرهنگ هر جامعه نیز به نحوی با مرگ در ستیز است،به ویژه در اجتماعی که سیر فردیت پیشرفتی نداشته باشد پایان هستی فردی مسئله ی کوچکی است.و چنین است در دنیای قشنگ نو که از کودکی مرگ به عنوان موضوعی ساده و بی اهمیت برای بچه ها نمایان می شود و آنها به این شکل شرطی می شوند.

نبود خانواده و عشق و تفکر(فلسفه) بین انسان ها غیر قابل تعریف و نا مفهوم است.زیرا مفاهیمی از این قبیل کاملا در دنیای قشنگ نو از بین می روند و نوعی زندگی سست و سطحی در دولت همگانی و کل جهان به وجود می آید.جایی که افراد مصرف کنندگان فوق العاده ای هستند.

در بخش های پایانی هاکسلی با قدرت فوق العاده ای دیالوگ هایی از نمایشنامه های شکسپیر به میان می آورد و در قالب شخصیت وحشی(جان) به گفتگو می پردازد و حول محور آنها موضوع ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 22:6  توسط مژگان شیخی  | 

یک عنکبوت همه چیز را از خودش به بیرون می تند.چیز غریبی است عنکبوت بودن ،یک گلوله نخ در شکمی زنده داشتن،و هرروز آن را تنیدن.البته تمام نویسنده ها چنین نیستند.بعضی از آنها به مورچه ها می مانند،آنها از هرجایی چیزی می آورند و خود را مالک این مجموعه ی گرد آوری کرده شان می دانند.منتقدان هم علاقه مندند که همه ی نویسنده ها را از این دسته بدانند.

آنها با تاکید می گویند یک کتاب یا نقشی برگرفته از.............

 

  

 

کتاب مرد داستان فروش نوشته ی نویسنده ی نروژی یوستین گاردر به سال 2002 است.از این نویسنده کتابهای  مشهور دیگری چون :دنیای سوفی،راز فال ورق،دختر پرتقالی،نیزدر ایران ترجمه و چاپ گردیده است.

این کتاب داستانی مرتبط با نویسندگی و مترادفی از این قبیل می باشد.این کتاب برای علاقه مندان به نویسندگی و خلق آثار هنری به شدت تاثیر گذار و مرتبط است به گونه ای که شک ندارم اکثر شما با خواندن این کتاب همزاد پنداری هم خواهید کرد.

این کتاب با جمله های پر معنا در ارتباط با نویسندگان و ذهن آنها و همچنین به وجود آمدن ایده و فکر برای خلق اثری هنری نکات جالبی را در اختیار ما می گذارد.

 

 

 

 

از لحاظ مفهومی این کتاب با کتاب های دیگر این نویسنده که بیشتر به مسایل تاریخ فلسفه و پرسشها می پردازد متفاوت است. و از جهت ساختاری مثل اکثر نوشته های این نویسنده، يک داستان کلی دارد و چند داستان کوتاه.

 داستانهای کوتاه که در دل داستان اصلی روایت می شوند هر کدام سبک های مختلفی از رمانتیک گرفته تا جنائی، جنگی، ترسناک و علمی، تخیلی تعلق دارند .و تا حدودی مضمون اصلی داستان با داستان های کوتاه آن مداخله می کند و نوعی مجموعه ی واحد و مفهومی به هم گره خورده به ما می دهد که این جز آن دسته از شاهکارهای این نویسنده است.

 

 

 

 

یوستین گاردر داستان مردی به نام پیتر را روایت می کند که از کودکی مخیله ای توانمند و داستان سرا دارد،که مرتب داستان می گوید.او تقریبا متفاوت با دنیای اطراف است .دنیایی که او ترجیح می دهد در ذهنش با آن بازی کند تا واقعیت. مشغولیات ذهنی او داستان هایی هستند که وقت و بی وقت در ذهن خودش می سازد.البته او هرگز داستان هایش را نمی نویسد تا اثری از خود چاپ کند.زیرا با نوشتن تمرکزش را از دست می دهد.و این نکته ی قابل توجهی است.

پیتر نمی تواند افکارش را مهار کند.او از کودکی یک مرد کوچک اندام(یک متری)خیالی را در یکی از رویاهایش کشف کرده است که به همراه یک عصای بامبو همیشه در کنارش است.

او در اواسط جوانی اش برای گذراندن معاش به پول نیاز دارد و تصمیم می گیرد داستان هایش را به نویسندگان بفروشد .حتی به بزرگترین آنها.او کمی عشق از نوع عنکبوتی را نیز تجربه می کند. او با این کار به عنکبوت معروف می شود و البته این یک راز است.

 

و این داستان جالب ادامه دارد تا جایی که آخر یوستین گاردر همه ی ما را غافل گیر می کند و حدسیات ما از داستان هم کمی تغییر می کند و به قول معروف هرچه رشته کردیم پنبه می شود.البته اگر ما هم کمی شبیه پیتر عنکبوتی بشویم می توانیم پایان قصه را به نحوی با ذائقه ی خودمان به پایان برسانیم......

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:11  توسط مژگان شیخی  | 

 

ماهی برای مدعیان دین!!!

نگاه های تند مدعیان و شلاق برای جرعه ای آب!!!

مدعیان بیمار دین!!!

عقده های بیماران دین!!!

شکنجه ی روانی توسط مدعیان گرسنه!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:57  توسط مژگان شیخی  | 

 

نمی توانم زجر هایی را که بهم داده اند

را فراموش کنم (همه ی شکنجه هایم را)

شاید دردناک تر از آن وجود نداشته باشد

اما همه ی سوزن ها را بیرون خواهم کشید

برای درمان همه ی زخمهایم به تو احتیاج دارم

 

 خونی که در من جریان دارد (خیلی سرد بود)

اما حالا آن خون اعماق بدنم را داغ کرده است

وقتی چشمانم را باز می کنم

واقعا چه چیزی خواهد شد؟

 

وقتی به گذشته ام فکر می کنم

برای بیرون ریختن عقده هایم آماده هستم

چون می خواهم آرام نفس بکشم

خدایا،چه چیزی درست است؟ واقعا چه چیزی خواهد شد؟

راه من خیلی دور بود

 

 

این بار نمی خواهم فقط گوش کنم

چون چیزهایی برای گفتن وجود دارد

هی! نمی توانید چیزی را نابود کنید

زیرا من ادامه خواهم داد(نخواهم مرد)

هی پدر.مادر واقعا نمی خواهم شمارا باور کنم

اما حالا احساس می کنم انتهای آن را می بینم

 

زندگی کثیفی که برایم ساخته بودید

هیچ وقت مرا بازخواست نمی کرد

اما شما حتی چشمان مرا محاکمه می کردید

هنگامی که احساس خفگی می کردم

پس شخصی مرا نجات نمی داد

 

 

وقتی به گذشته ام فکر می کنم

برای بیرون ریختن عقده هایم آماده هستم

چون می خواهم آرام نفس بکشم

خدایا،چه چیزی درست است؟

راه من خیلی دور بود

اما حالا احساس می کنم انتهای آن را می بینم

هی پدر مادر،واقعا ستاره ها خیلی دور هستندو اما

قلبهای شما نیز مانند سنگ های کنار خیابان است  

سرد و بی حس،اما اهمیتی ندارد                          

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:21  توسط مژگان شیخی  | 

 

آزادی یک توهم است

آزادی بشر نیز یک توهم است

توهم نیز  نوعی از آزادی های ذهن بشر است

توهم زاییده ی افکار بشر است

زایش از جسم بشریت هم ساطع می شود

جسم زاینده از خواستگاه بردگی هم بلند می شود

آزادی ما برده ی انسانیت ما شده است

و انسانیت با بردگی انسان معنا می شود

اما این انسانیت در طبیعت هیچ معنایی ندارد

این به یغما بردن آزادی از طبیعت نیز هست

آزادی انسان به منزله ی خون خواهی طبیعت است

طبیعت هم برای انسان ها در زندان معنا دارد

و آیا زندانی شدن انسان در طبیعت چطور؟

آزادی های انسانی خود نیز زندان است

و زندان متشکل از دیوارهای زیادی است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:41  توسط مژگان شیخی  |